رضا رَحمانیان شوخ و بَذلِه گو بود . یک سال پدر و مادرم با جَمعی از فَرومَدیها به مشهد رفتند ، می گفتند : وقتی آنجا پیاده شدیم ، هر کَسی بار و بَندیلَش را برداشت و راهیِ جایی شد ، چه آنهایی که خانه و کاشانِه ای داشتند و چه آنهایی که به مُسافرخانه رفتند . ما ماندیم و رضا کَربلا صادِق ! بعد رضا گفت : عَموحَسَن ، وَسایِلتان را بَردارید بِرویم بِبینیم ما هم جایی پیدا می کنیم ؟! با هم یک اُتاق در مُسافِرخانه ای گرفتیم .
برچسب:
نویسنده: نیکی رضوانی