خطّه فریومد/ فرومد (تاریخی،علمی،فرهنگی)

متن مرتبط با «چند نفر از» در سایت خطّه فریومد/ فرومد (تاریخی،علمی،فرهنگی) نوشته شده است

از نَخمیار تا تلگرام

  • نیلوبلاگ

    قِصّه گویی نوشته بود : کنار راننده نشسته بودم و به پُشتِ ماشین جُلو و عبارتِ « یا هو » نگاه می کردم و اَخبار رادیو را گوش می دادم که گفت : « وِبگاهِ هَمِگانی یاهو » در فَضایِ مَجازی راه اَندازی شد . مُدَّتی است که هر وقت لوگو / علامتِ تِلگرام را می بینم چُنین تَطبیقی برایم تَداعی می شود . یعنی به یادِ « نَخمیار » می اُفتم . می گویند : فُلانی نَخمیارَش زیرِ زَمین کار می کند ، نَخمیار همین تکّۀ آهنی است که به شکلِ عَلامَت تِلگرام است ، کارش هم شَبیه تلگرام است یعنی : مَخفیانه و زیرَکانه این نَخمی...

    ادامه مطلب
  • چند نُکتة اَخلاقی ـ اِنسانی از فَقیه قُرآنی ( آیتُ الله العُظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی )

  • نیلوبلاگ

    خطّه فریومد/ فرومد  (تاریخی،علمی،فرهنگی)چند نُکتة اَخلاقی ـ اِنسانی از فَقیه قُرآنی ( آیتُ الله العُظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی )8 سال پیش در چُنین روزی یعنی ؛ 27 / 2 / 1382 با یکی از دوستان در قُم بودیم ، حُدود ساعت 2 بعد از ظُهر ، زَنگِ دَربِ مَنزلِ آیتُ الله را زَدیم ، با گُفتَنِ نامِ فامیلی و اینکه از مَشهَد آمده ایم ، دَربِ مَنزِل باز شد ، با دوستَم واردِ حَیاط شدیم . آیتُ الله جُلُوِ دَربِ اُتاق که از کَفِ حَیاط چَند پِلِّه بالاتر بود قامَت کشیده و دَستَش را بر چهارچوبِ دَربِ نَهاده بود . ...

    ادامه مطلب
  • پُرسشی از اُستاد محمّدعلی کوشا

  • نیلوبلاگ

    خطّه فریومد/ فرومد  (تاریخی،علمی،فرهنگی)پُرسشی از اُستاد محمّدعلی کوشا به گُزارش پایگاه اطّلاع ‌رسانی اُستاد کوشا؛ مهدی یاقوتیان، اُستاد قُرآن، پُرسشی در موردِ خلافتِ پیامبر(ص) مَطرح کرده است که اُستاد محمّدعلی کوشا، پاسُخ آن را داده ‌اند؛ در زیر، این پُرسش و پاسُخ به طورِ کامل آمده است.پُرسش: اگر خلافَت اِنتصابی است چِرا دُعای علی(ع) به صورت زیر است؟«بار خُدایا! من از اینان مَلول گشته ‌ام و اینان از من به تَنگ آمده ‌اند. من از دَستِ آن‌ها خَسته شده ‌ام و آن‌ها نیز از دَستِ من خَسته شده‌ اند، به...

    ادامه مطلب
  • آن معلّم نازنین

  • نیلوبلاگ

    پنجشنبه شَب چهارم دی ماه 1404 به حُسینیۀ فَرومَدیها رفتم و برایشان شِعر با گویشِ فَرومَدی خواندم ، بعد از پایان جَلَسۀ رَسمی یکی از دوستانِ قَدیمی که تا سوم راهنمایی در فَرومَد همکِلاس بودیم گفت : یادَت هست از آن خانم مُعَلّمی که بوسَت می کرد / تو را می بوسید ؟! سالها پیش هم یکی دیگر از فَرومَدیها گفت : یادَت هست خانم معصوم بوسَت می کرد ؟! اینکه آن مُعَلّم نازَنین مرا چون فرزندِ خویش می بوسیده ، یادَم نیست ولی از اینکه به من لُطف و مَحَبَّتِ خاصّی داشت...

    ادامه مطلب
  • چیستان ـ از ابن یمین

  • نیلوبلاگ

    [email protected]  مطالبی در اینجا درج می شود که ؛ 1ـ درباره یا پیرامون «فریومد/فرومد» باشد.  2ـ جنبۀ (تاریخی،علمی،فرهنگی) داشته باشد.3ـ کار علمی یا قابل توجّه از « فریومدیها/فرومدیها» باشد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای بازسازی فَریُومَد / فُرومد چه باید کرد ؟

  • نیلوبلاگ

    [email protected]  مطالبی در اینجا درج می شود که ؛ 1ـ درباره یا پیرامون «فریومد/فرومد» باشد.  2ـ جنبۀ (تاریخی،علمی،فرهنگی) داشته باشد.3ـ کار علمی یا قابل توجّه از « فریومدیها/فرومدیها» باشد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به مناسبت سالگرد درگُذشت دوست عزیز محمّدرضا اَخَوین خاطره اش باز خوانی می شود .

  • نیلوبلاگ

    فُرصت بود ، جُرأت نبود محمّد رضا اخوین سال 1364 ، اوج جنگ و کمبودها بود اما خاطرات شیرین و تلخ آن روزگار برایم هنوز هم زیباست ، در آن سال در کلاس سوم راهنمایی مدرسه حکمت فرومد با دوستان و همکلاسیهای خوب و دوست داشتنی درس می خواندیم ، روزی در زنگ تفریح من و تعدادی از بچّه ها ( فریدون حیدری ، جلال میراحمدی و چند نفر دیگر ) در کلاس بودیم و بیرون نرفته بودیم طبق معمول زنگهای تفریح مملو از شیطونیهای کودکانه و سر و صدا بود آن روز هم درکلاس بچّه ها مِن جمله همین...

    ادامه مطلب
  • مُعَرِّفی کتابِ «دُنیا و جِلوِه xadهایِ آن از مَنظَرِ ابن یَمین فَریُومدَی و درآمَدی بر بوطیقایِ ...»

  • نیلوبلاگ

    دُنیا و جِلوِهxad هایِ آن از مَنظَرِ ابن یَمین فَریُومدَی و درآمَدی بر بوطیقایِ قَطَعاتِ شاعر ، مَهوَش شَعبانی ، انتشارات کدیور ( رشت ) ، 1398 ، 112 صفحه پیشگفتاردر این کتاب قَصدِ نِگارنده این است که هُنرِ شاعری امیر فَخرالدّین محمود بن امیریَمین الدّین طُغرایی مستوفی فَریُومَدی مشهور و مُتَخَلِّص به ابن xadیَمین را در قَطَعاتش از زَوایایِ مختلف همچون تَخَیُّل ، موسیقی ، زبان ، شکل ، جامعه xadشناسی و به طورِ عُمده از جَنبۀ مَعناشناختی و زیباشناختی موردِ بررسی قَرار دهد ؛ جَنبه xadای که در آن بر ریشۀ یونانی بوطیقا تکیه می xadشود ؛ یعنی استقلال و ویژگیهای ساختاری اَثَر و اینکه هر اَثَر می xadتواند قَواعدِ زیباشناختی مَعناشناختی مخصوص خود را داشته باشد ؛ بر این اَساس آنچه در نِگَرشِ بوطیقا مورد...

    ادامه مطلب
  • از هر چمن گُلی ( 7 )

  • نیلوبلاگ

    حاج علی حبیبی فرزند حبیب ( 3 / 3 / 1301 ـ 3 / 9 / 1390 )با حاج علی حبیبی و کربلا عبّاس قلیچ که دایی xadام بود به تهران رفته بودیم ، صغری قلیچ همسر محمّد حبیبی بود ، در تهران مهمانِ آنها بودیم . روز دوم یا سوم حاج علی به شوخی گفت : بلند شید ، بلند شید برویم که مهمان روزِ اوّل طلاست ! روز دوم مِسه ! روزی سوم پِسِه ! در واقع می xadخواست بگوید ، مهمان باید اندازه نگه دارد .حسنقُلی مهربانی فرزند لُطفعلی ( 12 / 2 / 1267 ـ 12 / 2 / 1384 )خانهxad های جُلو حیاط را برای بازسازی خَراب کرده بودیم ، پدرم و حَسنقُلی همانجا نشسته بودند و صُحبت می xadکردند . پدرم در موردی گِلایه می xadکرد گفت : آیا قانون همین را میxad گوید ؟حَسنقُلی گفت : کِدوم قَنون ؟ کو قَنون ؟ از قَنون ، نونِش رفته ، قَینِش بِمَندَه !محم...

    ادامه مطلب
  • از هر چمن گُلی ( 8 )

  • نیلوبلاگ

    ابراهیم خُدادادیان ـ کربلا جَعفریک اُتاق در گوشۀ حیاط داشتیم ، نورگیر نداشت ، مادرم رفته بود از همسایه پُشتی بپرسد : آیا اجازه می xadدهد یک پنجرۀ کوچکی به حیاطش بگُذاریم ؟ ابراهیم کربلا جعفر گفته بود : پنجره که سَهل است ، در بگُذارید . ما از شما بَدی ندیدیم . شهربانو آسیابان ـ ابراهیم ( ... ـ 1370 )شهربانو ابراهیم همسایۀ ما بود ، پیرزن چشمانش بسیار کَمxadسو شده بود ، بیشترِ وقتها که میxadخواست به خانۀ پسرش « اکبر » برود ، مرا صدا می xadزد که دستش را بگیرم و او را برسانم . یک بار به مادرم گفته بود : از وقتی علیِ شما برای درس خواندن به دانشگاه رفته ، من او را ندیدهxad ام ، دِلم برایش تَنگ شده است ، این مَرتبه که آمد مرا خبر کُن بیایم ببینَمَش . و مادرم یک بار که می xadخواست از دَربِ حیاط عُبو...

    ادامه مطلب
  • از هر چمن گُلی ( 6 )

  • نیلوبلاگ

    حسین صدّیق فرزند محمّد ( 1315ـ 9 / 12 / 1391 )وقتی حسین صدیق می خواست از خانۀ خودش به خانۀ پدرش برود ، معمولاً باید از جُلوِ خانۀ ما می گُذشت . بسیاری از اوقات قبل از ظُهر پدرش را با موتور به خانه اش می بُرد و بعد از ناهار او را بر می گرداند . مادرم می گفت : ببین این حسین صدّیق چقدر هوای پدر و مادرش را دارد ! زهرا زارع ـ دختر عبدالله ( 1310ـ 1389 )مادرم می گوید : من با زنِ یزدان خیلی نزدیک بودیم ، با هم دردِ دِل می کردیم ، گاهی از بعضی بچّه هایش دِل می زد می گفت : به من بی توجّه هستند . یک روز جَمعی از زنها دَمِ کوچه نشسته بودیم ، آمد با خوشحالی گفت : شما خبر دارید که من امروز صُبحانه سرشیر خورده ام ؟! شما می دانید که امروز نَوه ام برای من یک بُشقابِ سرشیر آورده است . بعد از خوشحالی تویِ کوچ...

    ادامه مطلب
  • از هر چَمَن گُلی (2)

  • نیلوبلاگ

    زهرا بیگم میراحمدی ـ فرزند میریحیی ( 1298 ـ 25 / 2 / 1376 )یکی از زنانِ فامیل فوت کرده بود ، مادرم در مجلسِ عَزا نشسته بود ، من با بعضی دوستان پایین xadتر از مَزارِ سادات بازی میxad کردم ، بعضی زنان از مجلسِ عَزا بر می xadگشتند . من با یک نفر احوالپُرسی کردم که « زهرا بیگُم میراحمدی » هم شُروع به احوالپُرسی با من کرد . من هم پاسُخش را دادم ولی احساس کردم خیلی دارد می xadپُرسد ، وانگَهی این از مجلسِ عَزا آمده و مادرِ مرا آنجا دیده ، چِرا حالِ مادرم را از من می xadپُرسد ؟! تا اینکه یک روز مادرم گفت : زهرا بیگُم میراحمدی ( زنِ حَسنعَلی پشَندی ) به من گفته : کَربلا ! من پسرت را دیدم و از قَصد احوالپُرسی کردم ، هر چه هم پُرسیدم جواب داد ، میxad خواستم ببینم اینکه می xadگویند : پسرت از زنها بَدش م...

    ادامه مطلب
  • از هر چَمُن گُلی (3)

  • نیلوبلاگ

    حسن شَفیعی فرزند احمد ( 1 / 3 / 1343 ـ 10 / 11 / 1365 )من و حسن شفیعی ایّامِ امتحاناتِ خُردادماه سالِ چهارم متوسّطه در سبزوار مهمانِ سیّد مهدی میری میxad شدیم ، یک روز حسن شفیعی به من گفت : تو چِرا نمی xadروی یَخ بِخَری ؟ گفتم : من که هزینهxad اش را می xadدهم ؟گفت : ما هم هزینهxad اش را می xadدهیم ، چِرا نمی xadروی بخری ؟گفتم : من بَلد نیستم که از کُجا باید بِخَرم ؟گفت : این فلاکس را بردار ، برو آن طرفِ دروازه عراق ، یک مردی قالبِ یَخ دارد می xadفروشد ، بگو این کُلمَن را پُر کند ، پولش را بِده و بیاور .من هم این کار را کردم و یاد گرفتم !کربلا غُلام فلّاحپدرم در پاییز برای کَربلا غُلام فلّاح در باغَش کار می xadکرد . رفته بود از بالایِ درختِ توت ، خوشۀ اَنگور که بر شاخۀ بالای درختِ انگور ماند...

    ادامه مطلب
  • از هر چَمَن گَلی (4)

  • نیلوبلاگ

    حسنعلی مُنَجّمی فرزند حسین ( 20 / 3 / 1323 ـ 12 / 4 / 1392 )در کاهک اوّلِ جادّۀ فُرومَد با دو سه نفر دیگر منتظرِ ماشین ایستاده بودیم . حسنعلی مُنَجّمی با موتور آمد ایستاد گفت : هر کسی میxad خواهد ، بیاید سَوار شود با هم برویم . بعد مرا صدا زد ، مهدی بیا ، سَوار شو برویم ، من نزدیکش رفتم و گفتم : آخر موتور خیلی امنیّت ندارد ! گفت : به هر حال من کرایه نمی گیرم ، اگر دوست داری سَوار شو برویم . من هم سَوار شدم و با هم به فُرومَد آمدیم .علیxadرضا یاقوتیان فرزند صفرعلی ( 1303 ـ 25 / 1 / 1372 )من در باغِ عمو روی درختِ انجیر بودم ، انجیر می xadخوردم که یک شاخۀ درخت شکست ، عمو آن طرفِ باغ بود ، رفتم و اطّلاع دادم ، خندید و گفت : شکستی ؟! بعد آمد جای درخت ، پدرم هم سر رسید ، با هم یک دوشاخه زیرش گذاشت...

    ادامه مطلب
  • خاطره ای از کلاس دوم ـ مرضیّۀ صالح

  • نیلوبلاگ

    کلاسِ دومِ ابتدایی که بودم مُعَلّمی که روزِ اوّل به کلاسمان آمد از بچّهxad ها خواست خودشان را مُعَرّفی کنند و شُغلِ پدر یا مادرشان را هم بگویند .نیمکتِ جُلوی همکلاسی بود از کوچۀ بالا و موقع مُعَرّفی اینطور شُروع کرد : به نامِ خُدا زُهره ساداتِ حُسینی ...مُعَلّم به مَحضِ شنیدنِ اِسمَش از جایَش بُلند شد و به طَرَفش آمد و دَستی به سَرَش کشید و با احترام اسمِ این دانش xadآموز را بُلند گفت و عُنوان کرد که به زُهره سادات بی xadاحترامی نکنید و حُرمَتَش را نِگه دارید که از سادات و سُلالۀ امامان هستند . این کارِ مُعَلِّم خیلی به دلم نشست که چُنان احترامی به زُهره سادات گُذاشت ،من که برخوردِ مُعَلِّم با زُهره سادات را دیده بودم بدونِ اینکه معنی کلمۀ سادات را بدانم و اینکه برای چه سیّد هستند ، نوبتم که...

    ادامه مطلب
  • یک خاطره از کلاس سوم ـ مرضیّه صالح

  • نیلوبلاگ

    کلاسِ سومِ ابتدایی بودم ، درسم خوب بود و دیکتهxad هایم عالی ، در هفته دو بار دیکته داشتیم و معلّم هم برای هر نمرۀ بیستی که از دیکته می گرفتیم مُهرِ « صَد آفرین » در دفترمان می xadزد . مُهرها که به دَه تا می رسید یک کارتِ « هزار آفرین » هدیه می xadداد . من هم که دیکتهxad هایم تقریباً همیشه بیست بود و اگر بیست هم نمیxad گرفتم از غلط املایی نبود گاهی از سر به هوایی کلمه xadای را جا می انداختم .یک ماهی که از مدرسه xadها گُذشت مُعَلّم تصمیم گرفت ، دفترِ بقیّۀ بچّه xadها را بینِ آنهایی که بیست می گیرند تقسیم کند تا دیکتۀ بچّه xadها را امضا کنیم ، بعد از یک ماه فهمیده بود کدام دانش xadآموز احتمالِ زیاد بیست می گیرد ، اوّل دفترِ او را امضا می xadزد و اگر بیست می xadشد ، چند تا دفتر برای امضا به او م...

    ادامه مطلب
  • یک خاطره از کلاس اوّل ـ مرضیّۀ صالح

  • نیلوبلاگ

    کلاسِ اوّلِ ابتدایی بودم ، وقتی برای اوّلین بار رفتیم سرِ کلاس ، کوچه بالایی و کوچه جنانیxadها یک طَرف و ما پَشندیxadها طرفِ دیگرِ کلاس نشستیم . از همان روزِ اوّلِ کلاس را با دُشمنی شُروع کردیم .مُعَلّم که آمد سرِ کلاس با تَوَجُّه به قَد ، دانش xadآموزانِ کلاس را از اَوّل مُرَتّب کرد ولی باز هم نگاهمان به هم دوستانه نبود .یک روز مُعَلّم لوحهxad هایی آورد و از دیوار آویزان کرد که اَشکالِ مُختَلف داشت و از ما خواست هر عکس را که با خَطّxad کش نِشان میxad دهد با صدایِ بُلَند اِسمَش را همه با هم بگوییم .لوحۀ اَوّل را گفتیم ، در لوحۀ دوم عکسِ زَنبورِ قِرمزی بود .بُلند خواندیم : دوند !مُعَلّم با خَطّxad کش کوبید به میز و با عَصَبانیّت گفت : دون چیه این زنبوره ؟!و ما فهمیدیم شهریها به دوند زنبور می ...

    ادامه مطلب
  • یک خاطره از مادرم

  • نیلوبلاگ

    من بچّه که بودم با دخترهای بزرگxadتر از خودم به عَلَف می xadرفتم . یعنی جمع کردنِ سبزیهای خودرو که در باغها و کوچه xadباغها و لبِ جویها و زیرِ دِه در اسفند و فروردین سبز می xadشد . سبزیهایی مانند : سِلمَه ، مَموجَه ، دِرُشتی ، گِندِمِنُو﮿ ، گوشِ موش ، لَبلَبو ، رِندی ، بِزگُور ، ... خاکشیر ( وقتی کوچک است . ) ، سِبِس / یونجه ( وقتی کوچک و نازک است . )وقتی این سبزیها را جمع میxad کردیم ، دخترها هر کدام علفِ خودش را در برکۀ آبی می xadریخت و این شعر را می xadخواند : عَلِفَک وَر پولک ، وَر پولک کی ماری اَندَر درام .دِ زیری سَرام صَد تَ قِلِندَر درام .ماری اندر نو نِمتِه ، اُو﮿ نِمتِه وقتی مِتَه ؛ یَک کِلوجی سوخته ، یَک چُونگِلی پوخته !.........................ای عَلَفِ نازنین ، زیاد جِلوِه کن که...

    ادامه مطلب
  • چند کتاب از چند نویسندۀ فرومدی

  • نیلوبلاگ

    قولنامه ـ قاضی و حقوقدان فرومدی آقای حسین لطفیانبا خاطرات باران ـ شاعر فرومدی آقای احمد شاهرخراهنمای عیوب ریختگی ـ ترجمه دکتر منصور بزرگراهنمای مدیریت خوردگی ـ ترجمۀ دکتر منصور بزرگ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک عکس تاریخی از فرومدیها

  • نیلوبلاگ

    نشسته از راست : آیت الله محمّد عزیزی ، حاج امیر منوچهریایستاده از راست : حاج شیخ محمّد مدّاحی ، عباسعلی عبّاسی ، میرزا علی عزیزی ، کربلا حسن رضائیان ، ملّا علیجان شفیعی با تشکّر از آقای مصطفی رضائیان که این عکس را برای « خطّۀ فریومد / فرومد » فرستاده است . بخوانید...

    ادامه مطلب