
مَخفی نَماند آنکه بِفُروخت به مُبایعۀ شَرعیّۀ اسلامیّه ـ عالی قَدر سَفَرعلی صَفَرعلی وَلَدِ مَرحومِ رَمَضانِ غُلام ـ به عالی قَدر لُطفعَلی خَلَفِ مَرحومِ غُلام هَمِگی و تَمامی مَساحَت و مِقدار پَنج مَن زَمینِ بَذراَفشان از صَحرایِ شَهرِستان ( مَشهور به پُشت باغ ، تَحتِ زَمینِ حاجی نِساء ، فَوقِ زَمینِ مُشتَری ) ـ به مَبلَغِ مُعَیِّنُ القَدر بیست و پنج تومان وَجهِ نَقدِ رایِجِ مَملکَتِ ایران . مَعَ تَسلیم و تَسَلُّم و قَبض و اِقباض و رؤیَت و مَعرِفَت عاقله...
ادامه مطلب
قِصّه گویی نوشته بود : کنار راننده نشسته بودم و به پُشتِ ماشین جُلو و عبارتِ « یا هو » نگاه می کردم و اَخبار رادیو را گوش می دادم که گفت : « وِبگاهِ هَمِگانی یاهو » در فَضایِ مَجازی راه اَندازی شد . مُدَّتی است که هر وقت لوگو / علامتِ تِلگرام را می بینم چُنین تَطبیقی برایم تَداعی می شود . یعنی به یادِ « نَخمیار » می اُفتم . می گویند : فُلانی نَخمیارَش زیرِ زَمین کار می کند ، نَخمیار همین تکّۀ آهنی است که به شکلِ عَلامَت تِلگرام است ، کارش هم شَبیه تلگرام است یعنی : مَخفیانه و زیرَکانه این نَخمی...
ادامه مطلب
خطّه فریومد/ فرومد (تاریخی،علمی،فرهنگی)چند نُکتة اَخلاقی ـ اِنسانی از فَقیه قُرآنی ( آیتُ الله العُظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی )8 سال پیش در چُنین روزی یعنی ؛ 27 / 2 / 1382 با یکی از دوستان در قُم بودیم ، حُدود ساعت 2 بعد از ظُهر ، زَنگِ دَربِ مَنزلِ آیتُ الله را زَدیم ، با گُفتَنِ نامِ فامیلی و اینکه از مَشهَد آمده ایم ، دَربِ مَنزِل باز شد ، با دوستَم واردِ حَیاط شدیم . آیتُ الله جُلُوِ دَربِ اُتاق که از کَفِ حَیاط چَند پِلِّه بالاتر بود قامَت کشیده و دَستَش را بر چهارچوبِ دَربِ نَهاده بود . ...
ادامه مطلب
خطّه فریومد/ فرومد (تاریخی،علمی،فرهنگی)پُرسشی از اُستاد محمّدعلی کوشا به گُزارش پایگاه اطّلاع رسانی اُستاد کوشا؛ مهدی یاقوتیان، اُستاد قُرآن، پُرسشی در موردِ خلافتِ پیامبر(ص) مَطرح کرده است که اُستاد محمّدعلی کوشا، پاسُخ آن را داده اند؛ در زیر، این پُرسش و پاسُخ به طورِ کامل آمده است.پُرسش: اگر خلافَت اِنتصابی است چِرا دُعای علی(ع) به صورت زیر است؟«بار خُدایا! من از اینان مَلول گشته ام و اینان از من به تَنگ آمده اند. من از دَستِ آنها خَسته شده ام و آنها نیز از دَستِ من خَسته شده اند، به...
ادامه مطلب
پنجشنبه شَب چهارم دی ماه 1404 به حُسینیۀ فَرومَدیها رفتم و برایشان شِعر با گویشِ فَرومَدی خواندم ، بعد از پایان جَلَسۀ رَسمی یکی از دوستانِ قَدیمی که تا سوم راهنمایی در فَرومَد همکِلاس بودیم گفت : یادَت هست از آن خانم مُعَلّمی که بوسَت می کرد / تو را می بوسید ؟! سالها پیش هم یکی دیگر از فَرومَدیها گفت : یادَت هست خانم معصوم بوسَت می کرد ؟! اینکه آن مُعَلّم نازَنین مرا چون فرزندِ خویش می بوسیده ، یادَم نیست ولی از اینکه به من لُطف و مَحَبَّتِ خاصّی داشت...
ادامه مطلب
[email protected] مطالبی در اینجا درج می شود که ؛ 1ـ درباره یا پیرامون «فریومد/فرومد» باشد. 2ـ جنبۀ (تاریخی،علمی،فرهنگی) داشته باشد.3ـ کار علمی یا قابل توجّه از « فریومدیها/فرومدیها» باشد. بخوانید...
ادامه مطلب
[email protected] مطالبی در اینجا درج می شود که ؛ 1ـ درباره یا پیرامون «فریومد/فرومد» باشد. 2ـ جنبۀ (تاریخی،علمی،فرهنگی) داشته باشد.3ـ کار علمی یا قابل توجّه از « فریومدیها/فرومدیها» باشد. بخوانید...
ادامه مطلب
[email protected] مطالبی در اینجا درج می شود که ؛ 1ـ درباره یا پیرامون «فریومد/فرومد» باشد. 2ـ جنبۀ (تاریخی،علمی،فرهنگی) داشته باشد.3ـ کار علمی یا قابل توجّه از « فریومدیها/فرومدیها» باشد. بخوانید...
ادامه مطلب
در مَدحِ علی ( ع )اي دل اَر خواهي گُذر بر گُلشنِ دارُالبَقاجَهد كُن كه xadاز پايِ خود بيرون كُني خارِ هواور نميxad خواهي xadكه پاي از راهِ حَقّ يك سو نَهيدست xadزَن در عُروۀ وُثقايِ شَرعِ مُصطَفيراهِ شَرعِ مُصطَفی از مُرتَضی جو ، زآنکه نیستشَهرِ علمِ مُصطَفی را ، دَر به غیرِ از مُرتَضیمُرتَضی را دان وَلیِّ اَهلِ ایمان تا اَبَدچون زِ دیوانِ اَبَد دارد مِثالِ « اِنّما »غیرِ او را کَس نزیبَد از « سَلونی » دَمxad زدنزآنکه او داناست ما فَوقَ « السَّمَوَاتِ الْعُلا »خَلعَتِ با زَیب و زیْنِ « اَنتَ مِنّی » کَس نیافتاز نَبیّ اِلّا علی که xadاو داشت فَرِّ اَنبیادر سَخا بود از دل و دَستَش خَجِل دریا و کوهاین سُخَن دارد مُصَدِّق هر که خوانَد « هَلْ أَتَى »بعد از او در راهِ دین گَر پیشوا خواهیxad گرفتبه...
ادامه مطلب
فُرصت بود ، جُرأت نبود محمّد رضا اخوین سال 1364 ، اوج جنگ و کمبودها بود اما خاطرات شیرین و تلخ آن روزگار برایم هنوز هم زیباست ، در آن سال در کلاس سوم راهنمایی مدرسه حکمت فرومد با دوستان و همکلاسیهای خوب و دوست داشتنی درس می خواندیم ، روزی در زنگ تفریح من و تعدادی از بچّه ها ( فریدون حیدری ، جلال میراحمدی و چند نفر دیگر ) در کلاس بودیم و بیرون نرفته بودیم طبق معمول زنگهای تفریح مملو از شیطونیهای کودکانه و سر و صدا بود آن روز هم درکلاس بچّه ها مِن جمله همین...
ادامه مطلب
دُنیا و جِلوِهxad هایِ آن از مَنظَرِ ابن یَمین فَریُومدَی و درآمَدی بر بوطیقایِ قَطَعاتِ شاعر ، مَهوَش شَعبانی ، انتشارات کدیور ( رشت ) ، 1398 ، 112 صفحه پیشگفتاردر این کتاب قَصدِ نِگارنده این است که هُنرِ شاعری امیر فَخرالدّین محمود بن امیریَمین الدّین طُغرایی مستوفی فَریُومَدی مشهور و مُتَخَلِّص به ابن xadیَمین را در قَطَعاتش از زَوایایِ مختلف همچون تَخَیُّل ، موسیقی ، زبان ، شکل ، جامعه xadشناسی و به طورِ عُمده از جَنبۀ مَعناشناختی و زیباشناختی موردِ بررسی قَرار دهد ؛ جَنبه xadای که در آن بر ریشۀ یونانی بوطیقا تکیه می xadشود ؛ یعنی استقلال و ویژگیهای ساختاری اَثَر و اینکه هر اَثَر می xadتواند قَواعدِ زیباشناختی مَعناشناختی مخصوص خود را داشته باشد ؛ بر این اَساس آنچه در نِگَرشِ بوطیقا مورد...
ادامه مطلب
حاج علی حبیبی فرزند حبیب ( 3 / 3 / 1301 ـ 3 / 9 / 1390 )با حاج علی حبیبی و کربلا عبّاس قلیچ که دایی xadام بود به تهران رفته بودیم ، صغری قلیچ همسر محمّد حبیبی بود ، در تهران مهمانِ آنها بودیم . روز دوم یا سوم حاج علی به شوخی گفت : بلند شید ، بلند شید برویم که مهمان روزِ اوّل طلاست ! روز دوم مِسه ! روزی سوم پِسِه ! در واقع می xadخواست بگوید ، مهمان باید اندازه نگه دارد .حسنقُلی مهربانی فرزند لُطفعلی ( 12 / 2 / 1267 ـ 12 / 2 / 1384 )خانهxad های جُلو حیاط را برای بازسازی خَراب کرده بودیم ، پدرم و حَسنقُلی همانجا نشسته بودند و صُحبت می xadکردند . پدرم در موردی گِلایه می xadکرد گفت : آیا قانون همین را میxad گوید ؟حَسنقُلی گفت : کِدوم قَنون ؟ کو قَنون ؟ از قَنون ، نونِش رفته ، قَینِش بِمَندَه !محم...
ادامه مطلب
ابراهیم خُدادادیان ـ کربلا جَعفریک اُتاق در گوشۀ حیاط داشتیم ، نورگیر نداشت ، مادرم رفته بود از همسایه پُشتی بپرسد : آیا اجازه می xadدهد یک پنجرۀ کوچکی به حیاطش بگُذاریم ؟ ابراهیم کربلا جعفر گفته بود : پنجره که سَهل است ، در بگُذارید . ما از شما بَدی ندیدیم . شهربانو آسیابان ـ ابراهیم ( ... ـ 1370 )شهربانو ابراهیم همسایۀ ما بود ، پیرزن چشمانش بسیار کَمxadسو شده بود ، بیشترِ وقتها که میxadخواست به خانۀ پسرش « اکبر » برود ، مرا صدا می xadزد که دستش را بگیرم و او را برسانم . یک بار به مادرم گفته بود : از وقتی علیِ شما برای درس خواندن به دانشگاه رفته ، من او را ندیدهxad ام ، دِلم برایش تَنگ شده است ، این مَرتبه که آمد مرا خبر کُن بیایم ببینَمَش . و مادرم یک بار که می xadخواست از دَربِ حیاط عُبو...
ادامه مطلب
سَبویِ پُر میمن که از عِشق به جُز « عین » خَبردار نِیَملایقِ آن همه « اَلطافِ گُهربار » نِیَممن که از عِشق به جُز « عِشق » ندارم تَعریفدر میانِ فِرَق و مردمِ این کار نِیَم« شاهِ عُشاق » که از یک نظرم کرد دریغلایقِ نوکَری و خِدمَتِ دَربار نِیَمگر ندانند رَفیقان که چُنین مِسکینمراضی بر موهبَت و رَأفتِ اَغیار نِیَمگویدم عَقل : « بُوَد عِشق سَبویی پُر می »من اگر نوشَم از آن ، هیچ خطاکار نِیَمگر رساند به « مُعین » جُرعِهxadای از می ، ساقیدگر از « گُنبدِ دَوّار » طَلَبکار نِیَمعلی xadاکبر مُعینی ـ بهار 1372 بخوانید...
ادامه مطلب
حسین صدّیق فرزند محمّد ( 1315ـ 9 / 12 / 1391 )وقتی حسین صدیق می خواست از خانۀ خودش به خانۀ پدرش برود ، معمولاً باید از جُلوِ خانۀ ما می گُذشت . بسیاری از اوقات قبل از ظُهر پدرش را با موتور به خانه اش می بُرد و بعد از ناهار او را بر می گرداند . مادرم می گفت : ببین این حسین صدّیق چقدر هوای پدر و مادرش را دارد ! زهرا زارع ـ دختر عبدالله ( 1310ـ 1389 )مادرم می گوید : من با زنِ یزدان خیلی نزدیک بودیم ، با هم دردِ دِل می کردیم ، گاهی از بعضی بچّه هایش دِل می زد می گفت : به من بی توجّه هستند . یک روز جَمعی از زنها دَمِ کوچه نشسته بودیم ، آمد با خوشحالی گفت : شما خبر دارید که من امروز صُبحانه سرشیر خورده ام ؟! شما می دانید که امروز نَوه ام برای من یک بُشقابِ سرشیر آورده است . بعد از خوشحالی تویِ کوچ...
ادامه مطلب
زهرا بیگم میراحمدی ـ فرزند میریحیی ( 1298 ـ 25 / 2 / 1376 )یکی از زنانِ فامیل فوت کرده بود ، مادرم در مجلسِ عَزا نشسته بود ، من با بعضی دوستان پایین xadتر از مَزارِ سادات بازی میxad کردم ، بعضی زنان از مجلسِ عَزا بر می xadگشتند . من با یک نفر احوالپُرسی کردم که « زهرا بیگُم میراحمدی » هم شُروع به احوالپُرسی با من کرد . من هم پاسُخش را دادم ولی احساس کردم خیلی دارد می xadپُرسد ، وانگَهی این از مجلسِ عَزا آمده و مادرِ مرا آنجا دیده ، چِرا حالِ مادرم را از من می xadپُرسد ؟! تا اینکه یک روز مادرم گفت : زهرا بیگُم میراحمدی ( زنِ حَسنعَلی پشَندی ) به من گفته : کَربلا ! من پسرت را دیدم و از قَصد احوالپُرسی کردم ، هر چه هم پُرسیدم جواب داد ، میxad خواستم ببینم اینکه می xadگویند : پسرت از زنها بَدش م...
ادامه مطلب
حسن شَفیعی فرزند احمد ( 1 / 3 / 1343 ـ 10 / 11 / 1365 )من و حسن شفیعی ایّامِ امتحاناتِ خُردادماه سالِ چهارم متوسّطه در سبزوار مهمانِ سیّد مهدی میری میxad شدیم ، یک روز حسن شفیعی به من گفت : تو چِرا نمی xadروی یَخ بِخَری ؟ گفتم : من که هزینهxad اش را می xadدهم ؟گفت : ما هم هزینهxad اش را می xadدهیم ، چِرا نمی xadروی بخری ؟گفتم : من بَلد نیستم که از کُجا باید بِخَرم ؟گفت : این فلاکس را بردار ، برو آن طرفِ دروازه عراق ، یک مردی قالبِ یَخ دارد می xadفروشد ، بگو این کُلمَن را پُر کند ، پولش را بِده و بیاور .من هم این کار را کردم و یاد گرفتم !کربلا غُلام فلّاحپدرم در پاییز برای کَربلا غُلام فلّاح در باغَش کار می xadکرد . رفته بود از بالایِ درختِ توت ، خوشۀ اَنگور که بر شاخۀ بالای درختِ انگور ماند...
ادامه مطلب
حسنعلی مُنَجّمی فرزند حسین ( 20 / 3 / 1323 ـ 12 / 4 / 1392 )در کاهک اوّلِ جادّۀ فُرومَد با دو سه نفر دیگر منتظرِ ماشین ایستاده بودیم . حسنعلی مُنَجّمی با موتور آمد ایستاد گفت : هر کسی میxad خواهد ، بیاید سَوار شود با هم برویم . بعد مرا صدا زد ، مهدی بیا ، سَوار شو برویم ، من نزدیکش رفتم و گفتم : آخر موتور خیلی امنیّت ندارد ! گفت : به هر حال من کرایه نمی گیرم ، اگر دوست داری سَوار شو برویم . من هم سَوار شدم و با هم به فُرومَد آمدیم .علیxadرضا یاقوتیان فرزند صفرعلی ( 1303 ـ 25 / 1 / 1372 )من در باغِ عمو روی درختِ انجیر بودم ، انجیر می xadخوردم که یک شاخۀ درخت شکست ، عمو آن طرفِ باغ بود ، رفتم و اطّلاع دادم ، خندید و گفت : شکستی ؟! بعد آمد جای درخت ، پدرم هم سر رسید ، با هم یک دوشاخه زیرش گذاشت...
ادامه مطلب
کلاسِ دومِ ابتدایی که بودم مُعَلّمی که روزِ اوّل به کلاسمان آمد از بچّهxad ها خواست خودشان را مُعَرّفی کنند و شُغلِ پدر یا مادرشان را هم بگویند .نیمکتِ جُلوی همکلاسی بود از کوچۀ بالا و موقع مُعَرّفی اینطور شُروع کرد : به نامِ خُدا زُهره ساداتِ حُسینی ...مُعَلّم به مَحضِ شنیدنِ اِسمَش از جایَش بُلند شد و به طَرَفش آمد و دَستی به سَرَش کشید و با احترام اسمِ این دانش xadآموز را بُلند گفت و عُنوان کرد که به زُهره سادات بی xadاحترامی نکنید و حُرمَتَش را نِگه دارید که از سادات و سُلالۀ امامان هستند . این کارِ مُعَلِّم خیلی به دلم نشست که چُنان احترامی به زُهره سادات گُذاشت ،من که برخوردِ مُعَلِّم با زُهره سادات را دیده بودم بدونِ اینکه معنی کلمۀ سادات را بدانم و اینکه برای چه سیّد هستند ، نوبتم که...
ادامه مطلب
کلاسِ سومِ ابتدایی بودم ، درسم خوب بود و دیکتهxad هایم عالی ، در هفته دو بار دیکته داشتیم و معلّم هم برای هر نمرۀ بیستی که از دیکته می گرفتیم مُهرِ « صَد آفرین » در دفترمان می xadزد . مُهرها که به دَه تا می رسید یک کارتِ « هزار آفرین » هدیه می xadداد . من هم که دیکتهxad هایم تقریباً همیشه بیست بود و اگر بیست هم نمیxad گرفتم از غلط املایی نبود گاهی از سر به هوایی کلمه xadای را جا می انداختم .یک ماهی که از مدرسه xadها گُذشت مُعَلّم تصمیم گرفت ، دفترِ بقیّۀ بچّه xadها را بینِ آنهایی که بیست می گیرند تقسیم کند تا دیکتۀ بچّه xadها را امضا کنیم ، بعد از یک ماه فهمیده بود کدام دانش xadآموز احتمالِ زیاد بیست می گیرد ، اوّل دفترِ او را امضا می xadزد و اگر بیست می xadشد ، چند تا دفتر برای امضا به او م...
ادامه مطلب